ميرزا خانلرخان

157

سفرنامه خانلرخان اعتصام الملك ( فارسى )

باغى نشسته ، چاى خورديم . رعاياى آنجا آمدند به شكايت از نايب الحكومه و سخت‌گيرى او . گفتم : سفارش مىكنم مهلت بدهد . خيلى دعا و زارى كردند . وقت مغرب آمديم به شهر . من تنها نشسته روزنامه مىنويسم . حكيم‌باشى رفت نماز كند باز بيايد . روز دوشنبهء هفدهم . صبح برخاسته ، قدرى راه رفتم . حكيم‌باشى آمد ، نهار خورديم . سوار شده رفتيم صحرا ، قدرى گردش كرده به ده منزل محمد خان سركرده رفتيم ، شيرينى و چاى خورديم . كاغذى آنجا به حاجى سيد جعفر بايكى نوشتم كه صورت مأخوذى ميرزا محمد حسين را برداشته به شهر تربت بيايد كه حسب الامر بايد به عمل ميرزا محمد حسين رسيدگى شود . دادم محمد خان بفرستد . از آنجا به شهر مراجعت كرده ، بعد از مغرب منزل آمدم . ديدم منزل من كه خانهء حاجى محمد ميرزا بود ، خيلى دلتنگ است و باغ‌نظر كه دار الحكومهء تربت است و به علت سردى آنجا ، وقت ورود آنجا نرفتيم ، حالا سبز و خرم و باشكوفه و آب جارى و خيلى باصفاست . گفتم : صبح زود بنه و اسباب ما را به باغ ببرند . شام خورده خوابيدم و شب را تنها با كتاب جهانگشاى نادرى گذراندم . روز سه‌شنبهء هيجدهم . صبح كه برخاستم ، ديدم نوكرها اسباب به باغ مىبرند . آمدم به باغ ديدم شاهزادهء قهرمان ميرزا با ملا عبد الجواد آنجا آمده‌اند . نشستيم . قدرى صحبت كرديم . آخوند خيلى تردماغ بود ، از اينكه حكم شده است من عمل ميرزا محمد حسين را برسم ، برخاستند . معلوم شد آخوند با من حرف داشت . با حضور شاهزاده نخواست بگويد . از من وعدهء چاى خواست و رفتند . بعد از ظهر غلامى از مشهد مقدس آمد و دستخطى از سركار و الا به احضار من آورد . تأكيد فرموده‌اند كه بروم به مشهد و مهياى رفتن قاين بشوم . همان ساعت نشسته جواب نوشتم كه حكم رسيده است . به عمل هذالسنهء ميرزا محمد حسين برسم ، چه مىفرمائيد ؟ با اجازهء سركار و الا رسيدگى كنم يا بيايم ؟